على اصغر حلبى

92

تاريخ علم كلام در ايران و جهان

ممكن و شدنى مىدانستند . و آيت معروفى را كه معتزله بدان متمسّك مىشدند : « لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ » ( انعام ، 6 / آيهء 103 ) بدين معنى مىگرفتند كه ديدگان خدا را در اين دنيا ادراك نمىكنند ، نه در آخرت ، و الّا معنى آيه با آيهء « وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ . . . » ( قيامت ، 75 / آيهء 22 ) متناقض درمىآيد ، و حال آنكه در قرآن تناقضى نيست . براى شرح بيشتر اين مبحث به فصل كلّيّات رجوع فرماييد . * * * اين نمونه‌هايى از ردّهاى اشاعره بر معتزله بود ، امّا اين جماعت بر دهريان ، ثنويان و جز آنها نيز ردّهايى وارد مىساختند ، و براى اثبات وجود خداوند ، در برابر اين جماعت ، دلايلى چند اقامه مىكردند كه از جملهء آنها سه دليل زير بود : - نخستين آنها قول ايشان به اين است كه عالم از اجسام پديد آمده است ، و اجسام مؤلّف از اجزاء است ، و اجزاء به اجزائى كوچك‌تر از آنها قسمت مىپذيرد ، و همچنان به اجزائى كوچك‌تر مىرسيم تا در تقسيم به جزئى برسيم كه تجزيه نمىپذيرد ، و آن ذرّه است . و جزئى كه تجزيه نمىپذيرد حادث است ؛ و بنابراين ، اجسامى كه مركّب از اجزاى حادث‌اند نيز حادث‌اند ، و از اينجا برمىآيد كه عالم حادث است ، و او را پديدآورنده‌يى مىبايد ، و او خداست ؛ - دومين آنها اين است كه ايشان موجودات را به واجب و ممكن تقسيم مىكنند . « 1 » و واجب آن موجودى است كه خود علّت وجود خويش است و به علّتى كه او را ايجاد كند نيازمند نيست ، و ممكن به خلاف آن است . و در دليل اوّل براى ما روشن شده است كه عالم حادث است ، و نيازمند علّتى است كه او را ايجاد كند . و جايز نيست كه خداى تعالى را مانند عالم ممكن بگيريم ، زيرا اگر او نيز ممكن باشد ، او هم به علتى كه پديدش بياورد نيازمند شود ، و همين علت نيز به نوبهء خود نيازمند علّت باشد ، و همچنان . . . پس ناچار به منتهى شدن به علّتى هستيم كه كه خود را خود پديد آورده است ، و اين علّت همان خداست . - سومين آنها ، دليل عنايت الهى است كه شامل همهء موجودات مىگردد ، زيرا جهان نيازمند كسى است كه آن را بگرداند و تدبير كند ، و فرض نبودن او محال است . و او واحد است ، زيرا تدبير دو تن بر يك نظام جريان نمىيابد .

--> ( 1 ) . در حقيقت اين تقسيم - يعنى تقسيم موجودات به ممكن و واجب - بر حسب ظاهر به متكلّمان اوّليّهء معتزله ، و به امام الحرمين جوينى برمىگردد . و فارابى و ابن سينا اين مطلب را از ايشان گرفته و دليلى بر وجود واحد گرفته‌اند . ولى ابن رشد اين اعتبار را ردّ مىكند .